تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حمید مصدق)
پیچک ( حمید مصدق)

حمید مصدق

 تقدیم به حمید مصدق

************

من به تو خندیدم

چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را ذزدیدی

پدر او از پی تو می آمد

ونمی دانستی باغبان مهربان پدر پیر هم اوست

من به هر دو خندیدم

تا که به خنده خود پاسخ عشق شما یان بدهم

بغض چشمان منو ، لیک لرزه دست فروغ

و سیب دندان زده ی هر دو یتان

چند سالی است افتاده به خاک

دل  غم دیده من گفت برو

سال هاست که در باغچه خانه ما

خش خش گام   همان سیب آرام آرام

در اندیشه ما رستن کرد

ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم

 که چرا

باغچه خانه ما

چون تو ، شما یان ،کم داشت

سید مجتبی محمدی

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قصیده آبی خاکستری سیاه

 

 

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری
بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ،
باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم
را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای
فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر
من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر
آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می
توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و
چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی
شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که
قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به
من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به
سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود
دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ
درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاکش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا
زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به
من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان
درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می
رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از
کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار
، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
آذر ، دی 1343
حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : آبی خاکستری سیاه(یک قطعه), | بازديد : 664

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٧

 

 

ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است
بیا که پنجره رو به صبحدم باز است
چو آفتاب درخشان چه خوش درخشیدی
طلوع پاک تو در شب قرین اعجاز است
 تو
مهربانی خود را نثار من گردان
غلط اگر نکنم آفتاب فیاض است
ز ترکتاز حوادث دمی تغافل کرد
کبوتر دلم از آن به چنگ شهباز است
هزار بار مرا آزمودی و دیدی
 حمید در ره ایران هنوز جانباز است
 
 

حمید مصدق

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 524

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٦

 

 

ببند غنچه صفت لب زمانه خونریز است
گل مراد چه جویی سموم پاییز است
سراب حسرت ایام حاصل فرهاد
شراب دلکش شیرین به کام پروز است
لبم به جام و
سرشکم به جام م یلغزد
تهی ز باده و از اشک جام لبریز است
به هر که می نگرم غرق بدگمانیهاست
 ز هر که می شنوم داستان پرهیز است
ز لاله زار جهان بوی داغ می آید
به جویبار دود خون چهوحشت انگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از
آنچه رفت به ما هیچ جای گفتن نیست
چرا ؟
 که در پس دیوار گوشها تیز است
 کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا کهروی آسمان بلاخیز است
چنان شکست زمانه پرم که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است
من و مضایقه از جان ؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان
حمید ناچیز است
 
 

 

حمید مصدق

 

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 634

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٥

 

 

 

به راه باید رفت
 و در نشستن با هر که
 هر کجا هر وقت
از احتیاط نباید گذشت
که یک دقیقه غفلت
بسا که حاصل آن
سالهای دربدری ست
همیشه می پرسم
من و سرودن محتاط ؟
کنون به دوست
 که رخ را ز باده می افروخت
 حدیث درد مگویید
که بال شب پره در گرد شعله خواهد سوخت
 کنون به دوست بگویید
شراب را بردار
 و در سکوت کویری در این شب شفاف
به باغ پسته نگاهی ز روی رحمت کن
به یاد روی که
این جام باده را نوشی
اگر که پسته این شهر خوب خندان است
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
 کههر شکسته دندان بهای یک نان است
شراب می نوشی ؟
 و مست می نگری نقشهای قالی را ؟
میان پیچ و خم نقشهای هر قالی
چه روزهای جوانی ست خفته در تابوت
شراب می نوشی ؟
 به یاد روی که ؟
رویی که از دو دیده تهی ست ؟
 به یاد چشم سیاهی کهدیگرش هرگز
 توان دیدن نیست ؟
 بیا به شهر در آییم
به شهر گشته نهان در میان گرد و غبار
به شهر هر شبش از آسمان درافشانی
و روی گونه طفلان سرشک نورانی
به شهر سر به گریبانی و پریشانی
کنون که شهر دمادم به دست تاراج است
تو جام را بگذار
 و تیشه را بردار
 چرا ؟
کهریشه این رشد کرده زهرآگین
به تیشه محتاج است
 

 

 

حمید مصدق

 

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 643

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٤

 

 

کسی به سوک نشست
 و در مصیبت آن روزهای خوب گریست
کسی نمی داند
 که پشت پنجره آواز کیست می آید
که کیست می خواند
کسی به سوک نشست
 که سوکوار جوانی ست سوکوار امید
و سوکوار گذشتن و برنگشتن هاست
کسی نمی داند
 که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
 چرا نسیم
 چرا آن نسیمروحنواز
 میان برگ درختان نمی وزد امشب ؟
همیشه تنهایی در آستانه وحشت
 در آستانه تب
 کسی سراغ مرا از کسی
نمی گیرد
 که هستیم تنها
 در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها
رسوب خواهد کرد
هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر
 مگر که لب بگشاید به خنده پنجرهای
 کجاست دست گشاینده ؟
خواب سنگین است
 مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که
انعکاس صدایم درون شب جاری ست
 کسی نمی داند
 که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم
مرا ندیدی
دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
 که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست
میان خلوت خاموشی شب دشمن
بخوان زمزمه آواز
سکوت را بشکن
 چرا فراموشی ؟
 چگونه خاموشی ؟
 به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند
مرا به نام
ترا به نام
که نام
نام من و توست
 عشق آواز است
 مرا به نام بخوان این سکوترابشکن
 چرا ؟
 که
زمزمه از آیه های اعجاز است
دریغ و درد که شرمنده ایم شرمنده
 که هست فرصت آواز و نیست خواننده
 
 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 757

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٣

 

چه قدر زود اتفاق می افتاد
بلند بالایان مگر چه می دیدند
که روز واقعه در مرگ دوست خندیدند
 چگ.نه سرو کهن در میان باغ شکست
 چگونه خون به دل
باغبان افتاد
 و باغ
باغ پر از گل در آن بهار چه شد ؟
در آن شب بیداد
کدام واقعه در امتداد تکوین بود
 که باغ زمزمه عاشقانه برد از یاد
ببین ببین
 گل سرخی میان باغ شکفت
به دست خصم تبهکار اگرچه پرپر شد
بسا نوید بهاران دیگری را داد و خصم را آشفت
 

 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 529

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٢

 

 

من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل
 تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
 جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه یی ؟
 نه
 امید آمدن شیر مرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و
شیون هست
 امید رستن از این تیرگی جانفرسا
هنوز با من هست
امید
 آه امید
 کدام ساعت سعدی
 سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
 
 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 602

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣١

 

سوی مزار تو می آیم
ای شهید جوان
عزیز گشته من
 مهربانترین یاران
مزار تو چه غریبانه بود
 در برهوت
تو و سکوت ؟
من از این سکوت
تو مبهوت
شهید بی کفن افسانه را مکرر کرد
حماسه بود
 نه افسانه شبانه خواب
گلی که پنجه بیرحم باد پرپر کرد
غمین و سر به گریبان
 شکسته دل مغموم
 من از مزار تو می آیم
 ای غریب شهید
من از مزار تو می آیم
ای من مظلوم
 
 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلدسوم ), | بازديد : 562

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٣٠

 

 

 

به شهر برگردیم
به این دیار نیاز
نیازمند رهایی
 نیازمند امید
 سبد سبد ز هواهای تازه هدیه بریم
 سبد سبد گل شادی
 نسیم آزادی
به شهر برگردیم
به شهر خسته از این دود و آهن و پولاد
به شهر همهمه شهر شلوغ پر فریاد
به شهر بر گردن
 همیشه چکمه و آهن
به شهربرگردیم
به چشم خویش ببینیم
 که کودکان مسلسل به دست در کوچه
 درون آینه ذهن خود تهی کردند
به یک فشار به ماشه
 هزارها تن را
و روی خاک فکندند خیل دشمن را
دریغ کودک کوچه
 اسیری اوهام
دریغ غنچه نشکفته پر پر ایام
فریب خورده خودخواهی خیالی خام

 

حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 492

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٩

 

 

چه سان به کوه دماوند بندها بگسست
چه سان فرود آمدند
 اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد ؟
چو برق آمد و چون رعد
 چه سان به خرمن آزادگان شرر
انداخت
چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت
کجاست کاوه آهنگری
که برخیزد
اسیریان ستم را ز بند برهاند
و داد مردم بیداد دیده بستاند
گسسته بند دماوند دیو خونخواری به جامه تزویر
نقابش از رخ برگیر
دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز
کنون تو کاوه آهنگری
بجان بستیز
و گرنه جان تو را او تباه خواهد کرد
دوباره روی جهان را سیاه خواهد کرد
بدی و نیکی را
 رسیده گاه جدال و زمان پیکار است
 بکوش جان من
 این جنگ آخرین بار است
کنون شما همه کاوه ها بپاخیزید
و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید
که تا برای
همیشه به ریشه ستم و ظلم
 تیشه ها بزنید
 و قعر گور گذارید پیکر ضحاک
نشان ظلم و ستم خفته به به سینه خاک
 

 

 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 500

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٨

 

تو را هنوز اگر همتی به جا مانده ست
سفر کنیم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سینه زنگ کدورت زدودن است
آری
سفر کنیم و نیندیشیم
اگر چه ترس در
این شب که از شبانه ترین است
اگرچه با شم شومم همیشه ترس قرین است
سفر کنیم سفر
دراین سیاهی شب این شب پر از ترفند
از این هیاکل ترس آفرین چه می ترسی ؟
مترسکان سر خرمنند و با بادی
چو بید می لرزند
سفر به عزم گریز ؟
این گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستیز است
سفر شکفتن آغاز و ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهایی ز خیل اندوه است
سفر به عزم رسیدن به صبح هشیاری ست
سفر کنیم
سفر ابتدای بیداری ست
سفر کنیم و ببینیم
تمام مزرعه از خوشههای گندم پر
و هیچ دست تمنا
دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پیش از
درو
درو شده اند
 
 

حمید مصدق

 

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 498

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٧

 

 

 

و دوست ؟ نه
که "بروتوس" خنجر خود را
به نام نامی ننگ آوران فرود آورد
 چه کس به تهنیت مرگ من سفر می کرد
که مژده را برساند بر آستانه مهر
و من
کهکنده شدم از زمین بی بنیاد
رها شدم به فضا
در فضای بی پایان
 و هر ستاره از آن اوجها صدا می زد
مرا صدا می زد
که من هلاک شدم
و من
نه زی ستاره نه زی مهر سوی خاک شدم
تو مرگ پاکترین عاشقان خود دیدی چگونه خندیدی ؟
 بمان بمان
تو و خلوتگه تبهکاران
تو را به خامی اگر خوش خیال خوابی هست
به خیل خواب خود ای خوبروی من خوش باش
مرا هنوز در اندیشه آفتابی هست
 
 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 508

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٦

 

به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد
به یار سست نهاد اعتماد ؟
ای فریاد
 میان هم همه شهر
 چرا نمی شنوی شیون شهیدان را ؟
نعره های عصیان را
به دشت باید رفت
 به کوه باید زد
دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید
به کوه و دره تو را هست پاسخی پژواک
 اگر کنی ادراک
چگونه دره صدا می دهد ؟
 برادر نه
من و ز شهر امید تلاش ؟ دیگر نه
 
 

حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 525

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٥

 

 

 

کدام خانه ؟
کدام آشیانه
 صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست
سپهر شب زده اینجا
ستاره باران است
غروب غمزده شهر داغداران
است
بیا بیا و بیاموز
به مانسیم شدن
به ما پرنده شدن
به ما گذشتن از من
 بیا بیا و بیاموز
به ما شجاعت مردن
 دل شهید شدن
از این پلشت و پلیدی
 رهیدن و دیدن
 پدید آمدن از قلب ناپدید شدن
و بیم بیم پذیرفتن است و تن دادن
 خلاف خواسته
گردن
به هر رسن دادن
و در مراسم اعدام خویش خندیدن
 و مرگ شیر زنان را و
 شیر مردان را
به چشم خود دیدن
کجایی
ای که تو وقتی عبور می کردی
حصار هیبت هر آستانه یی می ریخت
تویی که در توانایی نواختن ست
که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست
همیشه
خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
 آن نام خوب نامی باد
 

 

حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 567

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

٢٤

 

 

تمام قصه همین بود
و می گفتم
حکایت من و تو ؟
هیچ کس نمی خواند
 چه بر من و توگذشته است ؟
 کس نمی داند
چرا ؟
 که این سکوت سکوت
من و تو بی تردید
 حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
 و خواهش من و تو نیم گامی از تب تن نیز دورتر نگذشت
 که در حصار تمنای تن فروماندیم
و در کویر نفس سوز من فروماندیم
نه از حصار تن خویشتن برون گامی
نه بر گسستن این پای بندها دستی
همیشه می گفتم
 من و
سکوت ؟
 محال است
 سکوت عین زوال است
 سکوت یعنی مرگ
سکوت نفس رضایت
عین قبول است
 سکوت که در زمینه اشراق اتصال به حق
در این زمانه نزول است
سکوت یعنی مرگ
کجایی ای انسان ؟
عصاره عصیان
چگونه مسخ شدی
 با سکوت خو کردی
تو ای فریده
هر آفریده
 بر تو چه رفت ؟
 کز آفریده خود
از خدای بی همتا
به لابه مرگ مفاجاه آرزو کردی ؟
 
 حمید مصدق

برچسب ها : ,

موضوع : از جدایی ها (جلد دوم ), | بازديد : 630

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد